تبليغاتX
حاصل اوقات


نام فیلم: Black Hawk Down
محصول: 2001 آمریکا
کارگردان: رایدلی اسکات

صحنه‌ای از فیلمفیلم، بر اساس داستان واقعی عملیات نظامی آمریکا در 3 اکتبر 1993 در سومالی ساخته شده است. نیروهای دلتای ارتش آمریکا در عملیاتی که پیش‌بینی شده است بیشتر از یک ساعت طول نکشد وارد موگادیشو (پایتخت سومالی) می‌شوند. سومالی درگیر جنگ داخلی است و «ژنرال محمد فرح عیدید» با شبه نظامیان مسلحی که در اختیار دارد کنترل پایتخت را بدست گرفته است. هدف از عملیات٬ دستگیری دو نفر از افراد مؤثر ژنرال عیدید است که در جلسه ای سری که در ساختمانی در مرکز شهر برگزار می‌شود حضور دارند. شش هفته است که آمریکا برای دستگیری ژنرال عیدید در سومالی بسر می برد ولی هنوز موفق به دستگیری او نشده است. یک سومالیایی مسلمان٬ جاسوس آمریکایی‌ها در این عملیات است و قرار است با پارک کردن اتومبیل خود در مقابل ساختمانی که افراد ژنرال عیدید در آن هستند، محل برگزاری جلسه را به هلیکوپترهای آمریکایی که بر بالای سر او پرواز می‌کنند نشان دهد. عملیات نیروهای دلتا که زمان آن یک ساعت پیش‌بینی شده بود با سقوط دو فروند هلیکوپتر پیشرفته آمریکایی گره می‌خورد و جنگ شهری تمام عیاری بین نیروهای آمریکایی و مردمی که مسلح هستند در می‌گیرد. درگیری به شب کشیده شده و تا صبح ادامه می‌یابد. این عملیات منجر به کشته شدن ۱۸ آمریکایی و ۵۰۰ شبه نظامی سومالیایی می‌شود.

فیلم از نظر بازسازی جزئیات جنگ شهری در حد یک شاهکار است. این فیلم را یکبار با یک تروریست دیدم! می‌گفت: «فیلم٬ قابل استفاده برای تدریس در کلاسهای جنگ شهری دانشکده‌های نظامی است.» ولی من نمی‌دانم فیلمی که اینقدر از نظر پرداخت به جزئیات روی آن کار شده است چرا در سکانس نماز صبح ِ آن جاسوس مسلمان دچار یک اشتباه سهوی (!) شده است؟ نماز صبح، بعد از طلـــــوع آفتاب!! من این نماز را به حساب اینکه اذان صبح به افق هالیوود بوده می‌گذارم و الا توجیه دیگری برای این اشتباه آنهم در فیلمی که کارگردانی مثل «رایدلی اسکات» آنرا ساخته و تماماً در مراکش فیلمبرداری شده و آنهمه مسلمان در فیلم حضور داشته‌اند پیدا نمی‌کنم. این فیلم را من بخاطر خوش ساخت بودن آن و همینطور حرفهای قابل تأملی که در آن از زبان بازیگران زده می‌شود و انتقادات ریز بینانه‌ای که فیلمساز به سیاست های جنگ طلبانه دولت آمریکا دارد و همچنین مسأله مصیبت‌بار مبارزه آمریکا با تروریسم بخصوص در جهان اسلام که در لایه‌های پنهانی فیلم مطرح شده است٬ بیشتر از ۱۰ بار دیده ام. شاید باز هم ببینــم! به دوستان علاقمند به فیلم دیدن و تعقیب مسائل جهان اسلام هم توصیه می‌کنم اگر فیلم را ندیده اند بروند ببینند و اگر دیده‌اند بروند با دقت بیشتری ببینند. شاید اینبار آیه‌ای را که آن جاسوس مسلمان از آیینه اتومبیل خود آویخته توانستند بخوانند: «و کان فضل الله علیک عظیما» ! *

دوربین به مناره مسجدی نزدیک می‌شود. زیر تصویر درج شده است: « ۵:۴۵ صبح، یکشنبه، ۳ اکتبر». مؤذنی بر بالای مناره دیده می‌شود که یک بلندگوی دستی بدست گرفته تا اذان بگوید. دوربین همینطور که به مناره نزدیک میشود نود درجه می چرخد و به پشت سر مؤذن می‌رود. آفتاب بالا آمده است!! صدای مؤذن در سکوت صبحگاه می پیچد: الله اکبر... الله اکبر....!!!! آن جاسوس مسلمان به سجده می‌رود... دوربین در قاب بعدی در پشت سر جاسوس مسلمان قرار دارد. قرص بزرگ آفتاب در مرکز قاب دیده میشود!!

 این عکس‌ها را با اجازه آقای اسکات از فیلمش گرفته‌ام

پی‌نوشت یک: تقبــّـــــــل الله! (با تشدید بخوانید!)
پی‌نوشت دو، برای رایدلی اسکات: !Don't play with my religion
پی‌نوشت سه: این سکانس در نسخه دوبله شده فیلم که از سیما هم پخش شده است حذف شده.
* نساء٬ ۱۱۳

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/03ساعت 12:10  توسط احمدرضا بیضائی  | 



 با نام و یاد و برای خدا

سلام

يادآوري : اين پست ، توسط يكي از دوستان آقاي بيضايي نگاشته شده است . لذا ايشان در قبال آن هيچ مسئوليتي نداشته و در دنيا و آخرت معذور خواهند بود . انشاء الله

 

چه جوري ميشه گناه نكرد ؟ خلاصه اش اينكه وقتي در لحظه گناه ، آدم يادش مي افته كه تنها نيست و خدا داره نگاهش مي كنه قيد بهترين لذت رو ميزنه اگر ... باور داشته باشه كه خدا داره نگاهش مي كنه . يعني در اون لحظه نعوذ بالله خدا متمركز شده ببينه بنده اش ( به معني عام ) چه گلي به سرش ميزنه . لذت گناه نكردنِ براي خدا چيزيه كه گفتني و شنيدني نيست . اون احساس رضايتي كه آدم از انجام ندادن گناه بهش دست ميده در حالي كه شاهد اين جهاد و تلاش و خودداريش بوده ، يه چيزيه كه وصف شدني نيست. اصل قضيه به نظرم همون ايمان آوردن و باور كردن و مطمئن شدن به وجود و حضور خداست .

يا ايتها النفس المطمئنه ارجعي الي ربك راضـية مرضية فادخلی فی عبادی وادخلی جنتی

 

***

با تشکر از این بنده خدا، عواقب خواندن این پست به عهده کسی است که آنرا می‌خواند! بیضائی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/01ساعت 2:53  توسط احمدرضا بیضائی  | 



از لابلای هفتاد من کاغذ و کتاب سرگشته و گمگشته، از توی آشی بنام کتابخانه من٬ بیرون آمد! یک، دو، سه، چهار... هشت برگ بود! هشت برگ کاغذ که از گوشه بالای سمت راست میخکوب خورده بودند. چشمم به تاریخ درج شده در بالای صفحه اول که می‌افتد حسرتی آشنا و همیشگی که وقتی متوجه گذر زمان می‌شوم سراغم می‌آید٬ یقه‌ام را می‌چسبد: 23/9/80 – تقدیم به...


ای بابا... زمان چه فاجعه‌ای است! این چند ورق کاغذ را «یکی» 7 سال پیش «تقدیم» کرده بود به ما تا چیزهای مهم توی آنرا بخوانیم. تعدادی از ناب‌ترین جملات «شهید آوینی»، از آنها که باید با آب طلا نوشت، را توی این چند برگ جمع کرده بود. نه اینکه فقط یکی دو جلد کتاب از شهید آوینی خوانده و اینها را نوشته باشد و داده باشد دست من. نع! همه را خوانده بود. هر چه بود. چه خواندنی! انگار با لیسیدن خوانده بود!! آنوقت‌ها مثل این بود که آوینی را کشف کرده باشد. چند ماه بود که همه کارهایش را تعطیل کرده بود و «آوینی» می‌خواند. آنروزها هر وقت و هر‌جا چند دقیقه با هم بودیم صحبت از «مرتضی» بود. خیلی راحت می‌گفت: «مرتضی»! انگار رفیقش بوده! «مرتضی» را بشدت فهمیده بود. برای این فهمیدن هم خیلی زحمت کشیده بود. خواندنِ خالی٬ قانعش نکرده بود. چند بار از تبریز بلند شد رفت تهران دیدن آقا سید محمد آوینی (برادر «مرتضی»). چه چیزها هم که در این دیدارها از نا گفته‌ها درباره «مرتضی» گیرش نیامده بود... هنوز کسی را همپای او در فهم شهید آوینی و تسلط به گوشه و کنار آثارش ندیده‌ام. بنده خدا خیلی تلاش می‌کرد تا «مرتضی» را همانطور که خودش فهمیده بود به من هم بفهماند. ولی زور نفهمی ما بیشتر بود، موفق نشد! این چند ورق کاغذ را هم آنروزها بود که داد دست من. در صفحه آخر، هشتاد و چند تا از اصطلاحات خاص «مرتضی» را لیست کرده بود. اصطلاحاتی که اگر توی متن کتاب می‌خواندی ‌شان زیاد متوجه نمی شدی که «مرتضی» چطور رند بودن خودش را در آنها به رخ تو کشیده. اما حالا که آنها را توی این لیست و خارج از متن کتاب می‌خوانی می‌بینی حکایت دیگری با تو دارند. دیشب بعد از مدتها دوباره این دفترچه را ورق زدم. ضایع شدم! نکته: یکی از معایب «آوینی» خواندن این است که عمق جهل آدم برای خودش رو می‌شود! سواد آوینی آدم را ضایـع می‌کند!!
چند تا از این اصطلاحات رندانه و پر از معرفت «مرتضی» را اینجا می‌آورم. شما هم بخوانید...
(تذکر: کسانی که سوء هاضمه فکری دارند نخوانند!)

آخور تلویزیون!
آزادی تخیل!
زنهای جاهل پسند!
ساندویچی از موعظه‌های اشراف منشانه فرهنگی!
سزارین فلسفی!!
سینمای آبگوشتی!
پشه آنوفل انتشارات!
طویله تن حیوانی!
منور‌الفکر سیاه اندیش!
مگس توریسم!
قبرستان نشینان عادات سخیف!
حاشیه نشینان دفاع مقدس!
خرق حجاب تکنولوژی! (من کشته مرده این تعبیر هستم!)
دانستنیهای سرپائی!
عقل فلسفی چرتکه‌ای!
مرتع سبزنمای دنیا!
مسابقات هوس انگیز!
نخلستان غربت حق!
کفر فرهنگی!!
جنازه فطرت!
قیافه‌های وارداتی!!
لاشه‌های سر در رکوع و سجود!!
لذت پرستی!
هپروت درونی!
یک فحش واقعی بهتر از هزار سلام دروغکی!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/30ساعت 14:10  توسط احمدرضا بیضائی  | 



پیش‌ نوشت: اگر انگلیســـــی‌تان مثل من خوب نیست بروید کار کنید. فــــــردا اگر آمریکائی‌ها ریختند ایران، فحش فارسی بدهید حالی‌شان نمی‌شود هـــــا!! (از ما گفتن). برای شروع، ما خواندن این متن را پیشنهاد می‌کنیم که آنرا آقای رونــــــالد ریگان، رئیس جمهور سابق آمریکا، در روز 17 می 1986 در سر رسید خود نوشته‌‌اند. (سر رسید ایشان اخیراً کتاب شده است).

جرج دبلیو بوش و رونالد ریگان

"A  moment I've been dreading. George brought his n'er-do-well son around this morning and asked me to find the kid a job. Not the political one who lives in Florida; the one who hangs around here all the time looking shiftless. This so-called kid is already almost 40 and has never had a real job. Maybe I'll call Kinsley over at The New Republic and see if they'll hire him as a contributing editor or something. That looks like easy work."

خلاصه‌اش این است که «...جرج٬ (پدر جرج دبلیــــو بوش) امروز صبح دست پسرش را گرفته بود آورده بود که٬ فلانی! یک کاری برای این بچه ما پیدا کن!! همان پسرش که ول می‌چرخد و بی ‌دست و پائی از ریختش پیداست نه آن یکی که در فلوریدا زندگی می‌کند و سیاسی است. این مثلاً بچه که 40 سال دارد تا امروز هیچ کاری بعنوان شغل نداشته! شاید زنگ زدم به فلانی در فلان روزنامه تا یک کاری چیزی بعنوان ویراستار میراستار به این بچه بدهد...!!» (حال کردید ترجمه رو؟!)

پی‌نوشت یک: ما قصد نداشتیم وبلاگمان را برای آقای بوش اسراف کنیم لکن این یادداشت را که آقای ریگان در سر رسیدشان برای تاریخ ثبت کرده‌اند آوردیم تا فقط بگوئیم اگر آقای بوش بعد از پایان دوره ریاست جمهوری‌شان دوباره بیکار شدند تشریف بیاورند برویم کشک‌سابی ما، یک مقدار کشک بدهیم فعلاً بسابند تا شرمنده بابایشان نباشیم. آقای ریگان دیگر مرحوم شده‌اند یک چند وقتی است! انشاء الله که آقای بوش پست ما را بخوانند!!
پی‌نوشت دو: عکس فوق در همان کتابی که در بالا اشاره شد آمده است که آنرا یکی از رفقای تبریزی (که الان برای ادامه تحصیل خارج از کشور هستند) چند وقت پیش بهمراه متن انگلیسی برای ما ایمیل کرده بودند. شکر الله سعیهم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/27ساعت 11:44  توسط احمدرضا بیضائی  | 



پدر بودن رنـــــــج دارد! شاید به این خاطر که، پدر غم نان دارد و چه کسی غیر از پدر می‌داند که غم نان یعنی چـــــــــــه؟! «بابا نان داد» اگر اولین نباشد دومین جمله‌ای است که وقتی کلاس اول بودیم یاد گرفتیم. می‌شد بابا توی این جمله، بجای نان هر چیز دیگری هم بدهد ولی در واقع بابا باید «نان» بدهد و این نان باید شکم بچه‌ها را سیر کند تا وقتی شب می‌شود، بابا سر آسوده بر بالش بگذارد. «نان» تمثیلی از همه مسئولیت پدر بودن است و چه کسی غیر از پدر می‌داند که غم نان یعنی چه؟!!
(حیاط بیمارستــــان) ...زنگ کوتاه و منقطع تلفن همــراه می‌گوید که پیامک دارم. باز می‌کنم. از توی بخــــش است. نوشته: «بابا شدی. مبارکه!» فوری ساعت را نگاه می‌کنم. 10 صبح است... صدای تپش قلبم را به وضوح می‌شنوم. خودم هم نمی‌دانم چرا در چنین لحظه‌ای قلبم باید پر سر و صدا بزند! دلم می‌خواهد سر به سجده‌ای بگذارم که سر از آن برندارم. ولی نمی‌شود! اطرافم خیلی شلوغ است. با خودم می‌گویم: مردم ببینند فکر می‌کنند ریا می‌کنم! احساس می‌کنم که نیشم باز است و نمی‌توانم آنرا ببندم!! کسی پیشم نیست تا این را بگوید ولی از درد ماهیچه‌های صورتم این را می‌فهمم! یک ساعت می‌گذرد... بالاخره اجازه ورود به بخش پیدا می کنم. داخل بخش که می‌شوم این آیات بی‌اختیار توی ذهنم تکرار می‌شود: «هل اتی علی الانسان حین من الدهر لم یکن شیئاً مذکورا. انا خلقنا الانسان من نطفة امشاج نبتلیه فجعلناه سمیعا بصیراً...» نمی‌دانم چند بار خواندم تا رسیدم بالای سر این «لم یکن شیئاً مذکورا» !

توی هیری ویری تبریکات و تشخیص اینکه بچه به پدر رفته یا مادر (!)، حواسم جمع است که اولین تکلیف پدر بودن را انجام بدهم. باید اذان و اقامه در گوشهایش بگویم. با خودم می‌گویم: تکلیف پدر در اسلام از همینجاست که شروع می‌شود. ولی بعد، از این چیزی که گفته‌ام پشیمان می‌شوم و ایندفعه با خودم می‌گویم: چه اشتباهی! در اسلام تکلیف پدر قبل از تولد فرزند شروع می‌شود. چون این بچه، «تربیت» لازم دارد. پدر باید سالها قبل از تولد فرزند روی تربیت او (در واقع روی تربیت خودش) کار کرده باشد. ولی من مطمئنم که خودم هنوز تربیت ندارم! تقوا هم که لازم نبوده داشته باشم بخاطر همین از نداشتن آن وجدانم آسوده است! ای بابا... اصلاً چه وقت این حرفهاست؟! اینجا بخش زنان و زایمان است، حالا تو چرا توهم بالای منبر بودن پیدا کرده‌ای اینجا؟!! اصلاً شیرینی خریده‌ای که سرت را انداخته‌ای پائین و همینجوری آمده‌ای تو؟! خاک بر سرت!!!

... دو نسل است که پدر، غم «نان لواش» دارد!! برای همین «فرزند کمتر»ی دارد تا «زندگی بهتر»ی برای آنها بسازد و بهتر بتواند به تربیت‌شان بپردازد. ولی من هنوز نمی‌دانم که چرا این دو تا فرزند کمتر، امروز بیست و چند سال دارند و تبدیل به دو تا بی‌تربیت (!) شده‌اند و در خیابانها ول می‌چرخند و بعضی‌شان هم هنوز پیشانی‌شان به مُهر طاعت نخورده، اما آن هشت فرزند پدر نسل قبل‌تر، امــــروز همه‌شان منشاء خیر هستند؟ چـــــه می‌دانم؟! شاید قیمت نان لواش آنموقع ارزانتـــــر بوده و «فرزندان بیشتر» هم «زندگی بهتر» داشته‌اند! شاید هم آن وقتها پدر، غم «نان لواش حلال» داشته...


پی نوشت یک: شبروان مست ولای تو علی (ع)      جان عالم به فـــــدای تو علی (ع)
پی نوشت دو: روز پدر بر همه پدران بزرگــــــــوار مبارکباد.

پی‌نوشت سه: جهت تنویر افکار عمومی (!) و رفع شبهه کامنتهای دوستان عرض می‌شود: ماجرای پدر شدن ما مال دو سال پیش است. اتفاق تازه‌ای نیفتاده! عکس فوق هم من و وروجک هستیم (اینهم سند!)

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/22ساعت 13:15  توسط احمدرضا بیضائی  | 



در تبریز یک سالن سینما داریم که زمان جنگ اسمش «سینما سرباز اسلام» بود. تا همین چند سال پیش هم همین بود. خیلی وقت بود که مسیرم آنطرف‌ها نخورده بود. دیروز داشتم با ماشین رد می‌شدم دیدم اسمش بی ‌اسلام شده (!) روی تابلوی جدیدش نوشته بود «سینما سرباز» (؟؟)

اخیرا گویا «دانشگاه آزاد اسلامی» هم بی‌اسلام شده! روی سرویس‌های جدید دانشگاه می‌نویسند: دانشگاه آزاد - چهارراه آبرسانی. برای سرویس‌های زمان دانشجویی ما در دانشگاه آزاد اسلامی (!) اینطوری‌ها نبود ولی! (؟؟)

اخیرا کلمه «اسلامی» در نماد یکی از نهادها هم در اثر مرور زمان آسیب دیده بود و یک مدت نماد مذکور بی‌اسلام بود (!) که البته اصلاح شد همین اخیرا و چسباندند سرجایش. خدا خیرشان بدهد.

اخیرا نام برخی نهادها هم که کلمه «اسلامی» دارند، مرسوم شده که سهواً یا تسامحاً یا تساهلاً یا بی‌خیالاً یا... در نامه نگاری‌های اداری بدون «اسلام» می آید. (؟؟)

پی‌نوشت جدی: الاسلام یعلو و لا یُعلی علیه.
پی‌نوشت غیر جدی: اسم اسلام مهم نیست. خود اسلام مهم است! من چرا اینقدر سطحی‌نگر شده‌ام؟ قبلاها که اینجوری نبودم (؟؟)
پی‌نوشتی به یاد امام (ره): یاد امام (ره) بخیر که کلمه «اسلام» چاشنی هر کلمه‌اش بود. انگار غیر از این کلمه حرف دیگری نداشت.
پی‌نوشت مبارک: جان عالم به فدای تو علی (ع). ولادت با سعادت مولای ما بر همه ذرات عالم مبارکباد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/19ساعت 14:38  توسط احمدرضا بیضائی  | 



می گفت: شبها می‌رفت توی آشپزخانه گردان می‌نشست زیر نور ضعیف لامپ و کتاب می‌خواند. یک شب بیخوابی زد به سرم بلند شدم رفتم ببینم در چه حال است؟ دیدم نشسته زیر لامپ و یک عالمه پشه از اینها که از روی پتو بچه‌ها را توی منطقه نیش می‌زدند دور لامپ می‌چرخند. گفتم: تو با این همه پشه چطور نشسته‌ای اینجا کتاب می‌خوانی؟ همینطور که سرش توی کتاب بود گفت: «و جعلنا»۱ می خوانم! خیلی جدی پرسیدم: راست میگویی؟! گفت: بله! ولی اینها هم «و ما رمیت اذ رمیت»۲ می‌خوانند و کار خودشان را می کنند!!

پی‌نوشت یک: اندازه این پشه‌ها اگر قرآن بلد بودیم ما هم کار خودمان را کرده بودیم تا حالا!
پی‌نوشت دو: خدایا! حال نداریم آدم بشویم. این بی‌حالی را از ما بگیر. خدایا! ضمناً حال نداریم قرآن بخوانیم. اعتراف: تراکم معصیت حال را از ما گرفته. دعا: در ماه رجب اللهم ارزقنا توفیق الطاعة و بُعد المعصیة.
پی‌نوشت سه: فتوبلاگ ما راه اندازی شد. سری اول عکس‌ها مربوط به سفر کوتاه اخیر به شمال است. از هتل اسپیناس و محوطه آن هم برای التماس دعا گویان عکس داریم!

۱. و جعلنا من بین ایدیهم سدا و من خلفهم سدا فاغشیناهم فهم لا یبصرون (یس٬ ۹)
۲. و ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی (انفال٬ ۱۷)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/16ساعت 23:28  توسط احمدرضا بیضائی  | 



حلول ماه رجب بر اهلش مبارکباد

بی مقدمه٬ بنده در هتل پنج ستاره اسپیناس (و دیگر هیچ!) در خارج شهر ساحلی آستارا هستم و این پُست در ساعات آخر اقامت ما در این هتل (و دیگر هیچ!) ارسال می‌شود. برای اینکه اجمالاً بدانید اقامت در هتل اسپیناس (و دیگر هیچ!) یعنی چه٬ باید بگویم که اینجا اگر یک لیوان (گیلاس!) آب بخواهید٬ با احترام برایتان می‌آورند و می‌ایستند تا لیوان (گیلاس) را سر بکشید و آنرا را در سینی بگذارید. بعد گارسونی که آب را آورده می‌رود و سه تا گارسون٬ پی در پی و به فاصله دو دقیقه از هم می‌آیند خدمت شما٬ لبخندی به شما می‌زنند و این جمله را می گویند: «قربان! امر دیگه ای ندارین؟ آبتون کم و کسری نداشت؟!!» و بعد اگر شما مشکل مالی نداشته باشید یک مقدار پول بابت یک لیوان آب برایتان صورتحساب شده است! اینکه پنجره اتاق شما در این هتل رو به کجا باز می شود؟ کشف حجاب یعنی چه؟!! میهمانان شام مراسم عروسی چند تا معده دارند؟!!! هتل پنج ستاره چرا پنج تا ستاره دارد؟ و... باشد تا وقتی خودتان تشریف بردید از نزدیک ببینید (و فی ذلک فلیتنافس المتنافسون!) 

و اما اینکه حقیر اینجا چه غـ.ل.ط.ی می کنم٬ بماند! مســــــــأله این است که آدم باید آدرس جایی را که تا حالا نرفته از قبل بلد باشد. چرا؟ عرض می‌کنم خدمتتان. ما وقتی به شهر آستارا رسیدیم آدرس هتل را بلد نبودیم. فلذا در یکی از میادین شهر توقف کردیم تا آدرس بپرسیم. کمی آنطرف‌تر سه نفر ایستاده بودند و یکی‌شان مقوایی بدست گرفته بود که رویش درشت نوشته شده بود «سوئیت». حقیر برای پرسیدن آدرس از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت آن سه نفر. قبل از اینکه حرفی بزنم نفری که مقوا بدست بود آمد جلو و بعد از اینکه تیریپ مورد دار ما (محاسن و پیراهن روی شلوار و دمپایی و پاهای بدون جوراب!) را سر تا پا اسکن کرد٬ نا امیدانه گفت: «سوئیت؟؟» گفتم: «نع! میخوایم بریم اسپیناس! آدرس رو بلد نیستیم...» با تردید گفت: «اسپیناس میخواین برین..؟» بعد در حالیکه فکر می‌کرد آدم شوخیست گفت: «اصلاً تو می دونی اسپیناس چیه؟!» می خواستم بروم جلو و یک مقدار باهاش کوفتمان بکنم ولی حیف که حال نداشتم و یادم هم افتاد که دهه کوفتمــــــان گذشته است! گفتم: «بله اخوی... می‌دونم... هتله! ما هم داریم میریم اونجا. خسته هم هستیم. حالا میگی کجاست یا نــــــــه؟؟» گفت: «وارد محوطه هتل شدی٬ میشه پنج هزار تومن هاااااا!» گفتم: «باشه اشکالی نداره!» بالاخره رضایت داد که آدرس را بدهد. تشکر کردم و با او خداحافظی کردم و سریع برگشتم تا سوار ماشین بشوم. وقتی داشتم می‌دویدم طرف ماشین٬ در حالیکه سعی می‌کردم زمین نخورم پیراهنم را با دست کردم توی شلوارم!

پی‌نوشت یک: همینجوری سرتان را نیندازید پائین بروید هتل اسپیناس. برگ «میهمان ویژه» از شرکت ملی پالایش نفت همراهتان باشد!
پی‌نوشت دو: (جسارتاً) همینجوری سرتان را نیندازید پائین وارد ماه رجب بشوید. سر و وضعتان را درست کنید تا یک مقدار بهتون بیاد!! بزرگان فرموده‌اند «متوجه باشید که داخل در قُرقگاه خدا شده‌اید.»

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/14ساعت 19:3  توسط احمدرضا بیضائی  | 



ما بر گشتیم! هفته گذشته برای رتق و فتق امورات درس و دانشگاه چند روزی پایتخت مشرف بودیم. هر‌چند برنامه توقف کوتاه ما در پایتخت بسیار فشرده و بخاطر دوندگی برای کارهای پایاننامه و وارد برخی مسائل کارآگاهی شدن از جمله پیگیری علت مفقود شدن ۸۵ درصد از بودجه پایاننامه در حسابداری دانشگاه !!! اعصاب رنده کن و بسیار خسته کننده بود لکن از برکات خوب این سفر٬ زیارت رفقا بود که حقیقتاً خستگی را از تنمان بیرون برد. هر‌چند این زیارت هم بخاطر تنگ بودن وقت خیلی جنگی انجام شد لکن ما حظمان را از حضور در محضر انور حسین آقای مداحی ٬ رزمنده دلاور اسلام آقا یوسف و همینطور این آدم حسابی افراطی بردیم. البته چهره نورانی آقا یوسف را اولین بار بود که زیارت ‌کردیم. خداوند همه رزمندگان باصفای اسلام را حفظ فرماید.

از آنجایی که هفته گذشته باید ختم جلسه سوم تفسیر را در وبلاگ خودمان اعلام و وبلاگ بعدی را بعنوان محل تشکیل جلسه چهارم معرفی می‌کردیم٬ با خودمان قرار گذاشته بودیم در پایتخت که هستیم وبلاگ را آپ کنیم ولی کم آوردن وقت این امکان را از ما گرفت. فقط در روز ولادت خجسته بانوی دو عالم حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) توانستیم در دانشگاه که بودیم چند دقیقه پای سیستم بنشینیم و یک پی‌نوشت بمناسبت روز مادر به پست آخری که نوشته بودیم اضافه کنیم. فلذا آپ کردن وبلاگ را موکول کردیم به مراجعت به تبریز. ساعات آخر جمعه بود که بعد از یک هفته دوندگی اسب وار !! در حالیکه دیگر همه تاب و توانمان چلانده شده بود رسیدیم منزل. شب نشستیم آپ کنیم که دیدیم داریم حقیقتاً وا می‌رویم و اگر استقامت کنیم ممکن است یک وقت اسلام بی "حاصل اوقات" بشود٬ فلذا نوشتن را موکول کردیم به امروز. بدینوسیله از همه رفقای قرآنی بخاطر تأخیر پیش آمده عذرخواهی می‌کنم. ان الله مع الصابرین.

و اما جلسه...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/08ساعت 16:57  توسط احمدرضا بیضائی  | 



 

" می گویند تقوا از تخصص لازم تر است، آن را می پذیرم.
اما می گویم آنکس که تخصص ندارد و کاری را می پذیرد،
 بی تقـــواست. "
    

شهید دکتر چمران


یک مقدار آب طلا کجا پیدا می‌شود؟ بنده می‌خواهم بدهم این جمله را با آب طلا بنویسند روی سنگ مزارم تا یک عده «مدیر» نام٬ که می آیند سر قبرم٬ یاد بی‌صاحبشان بیفتد که برای این مملکتی که آنها در آن بر مناصب «بی تقوایی» نشسته‌اند٬ خون شهید چمران به زمین ریخته. شاید خجالت کشیدند رفتند یک مقدار فکر کردند (شاید هم یک طور دیگه شدند).

پی‌نوشت یک: کسی که این هنر را داشته که تقوا٬ صبر٬ انقطاع الی الله٬ هجرت٬ شهادت طلبی٬ لطافت٬ نماز شب٬ ظالم ستیزی٬ مظلوم دوستی٬ احساس مسئولیت٬ ترک شهوات دنیا٬ مجاهده فی الله و فی سبیل الله و اخلاص را با «تخصص» و اینهمه را با «چمران بودن» یکجا جمع کند٬ اعجوبه‌ای بوده بشدت از جنس شیعه علی (ع). سی و یکم خرداد سالگرد شهادت دکتر چمران است. روحش با انبیاء و اولیاء (ع) محشور باد.

پی‌نوشت دو: ما رفتیم کشکمان را بســـــــــابیم! فردا کشک نایاب می‌شود باید برویم بایســـتیم توی صف کشک٬ حال نداریم. ببخشید که لحن ما توی این پست تغییر کرده. مال بالا آمدن آن روی دیگر است که بخیر گذشت البته!

***

ویرایش نوشت (۴/۴/۸۷): میلاد با سعادت بانوی دو عالم٬ حضرت صدیقه طاهره (س) را به ساحت فرزند برومندش حضرت بقیة الله الاعظم (ارواحنا له الفدا) و شیعیان و محبین حضرتش٬ بخصوص همراهان با صفای حاصل اوقات تبریک عرض می کنم. روز مادر و روز زن را هم به همه مادران مهربان و زنان سربلند ایران اسلامی تبریک ویژه عرض می کنم.

دست مادرها را ببوسید امروز

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/30ساعت 1:18  توسط احمدرضا بیضائی  |